سلام به دوستای گل خودم به خصوص تارا جون و پروفسور جون: همگی خووووووووووووووووووووووبین؟ خب خدا رو شکر منم خوبم از احوالپرسی های شما می دونم دیر آپ کردم آخه فکر کردم دیگه عادت کردین که من دیر به دیر آپ کنم راستی تارا جون خیلی ناراحت شدم که وبتو بستی ولی بهم سر بزنیا باشه؟ خب ایندفعه یه شعر قشنگ آوردم با خودم من این شعر شهریارو خیلی دوست دارم گفتم شاید شما هم خوشتون بیاد آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی وفا خالا که من افتاده ام از پا چرا؟ نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟ عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟ نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟ آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا؟ شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر این سفر راه قیامت می روی تنها چرا؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:56 توسط بهاره
|
