|
سلام به همه ی دوستای گل و دوست داشتنی خودم
میدونم خیلی دیر اومدم ولی این ترم انقدر اساتید بهمون پروژه دادن که وقت سر خاروندن هم نداریم گفتم پروژه یاد پروژه اقتصادم افتادم که شما عزیزای دلم با گذاشتن نظراتتون و جواب دادن به سوالهام خیلی کمکم کردین از همتون واقعآ ممنونم اینم یه شعر زیبا از مهدی اخوان ثالث: قاصدک! قاصدك! هان، چه خبر آوردی؟ از كجا، وز كه خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، اما، اما گرد بام و در من بیثمر میگردی. انتظار خبری نيست مرا نه ز ياری نه ز ديّار و دياری – باری برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس، برو آنجا كه ترا منتظرند. قاصدك! در دل من همه كورند و كرند. دست بردار ازين در وطن خويش غريب. قاصد تجربههای همه تلخ، با دلام میگويد كه دروغی تو، دروغ، كه فريبی تو، فريب. قاصدك! هان، ولی … آخر … ای وای! راستی آيا رفتی با باد؟ با توام، آی! كجا رفتی؟ آی …! راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟ مانده خاكستر گرمی، جايی؟ در اجاقی – طمع شعله نمیبندم – خردك شرری هست هنوز؟ قاصدك! ابرهای همه عالم شب و روز در دلام می گريند.
سلام دوستای گلم دیدین چه برفی اومد(خدا رو شکر) هوا سرده ولی دل آدما از اون سردتره بعضیا انگار دلشون منجمد شده "م.امید" باز به داد افکارم میرسه و بهشون نظم میده: سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت٬ سرها در گریبان است. کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید نتواند٬ که ره تاریک و لغزان است. و گر دستِ محبت سوی کس یازی٬ به اکراه آورد دست از بغل بیرون، که سرما سخت سوزان است. نفس کز گرمگاه سینه می آید برون٬ ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاین است٬ پس دیگر چه داری چشم ز چشمِ دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من! ای ترسایِ پیرِ پیرهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوی٬ در بگشای! منم من٬ میهمان هر شبت٬ لولی وش مغموم. منم من٬ سنگ تیپاخورده ی رنجور. منم من٬ دشنام پست آفرینش٬ نغمه ی ناجور. نه از رومم٬ نه از زنگم٬ همان بیرنگِ بیرنگم. بیا بگشای در٬ بگشای٬ دلتنگم. حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد. تگرگی نیست٬ مرگی نیست. صدایی گر شنیدی٬ صحبت سرما و دندان است. من امشب آمدستم وام بگزارم. حسابت را کنار جام بگذارم. چه می گویی که بیگه شد٬ سحر شد٬ بامداد آمد؟ فریبت می دهد٬ بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست. حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلیِ سردِ زمستان است. و قندیل سپهر تنگ میدان٬ مرده یا زنده. به تابوتِ ستبرِ ظلمت نه توی مرگ اندود٬ پنهان است. حریفا! رو چراغ باده را بفروز٬ شب با روز یکسان است. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت. هوا دلگیر٬ درها بسته٬ سرها در گریبان٬ دستها پنهان٬ نفسها ابر٬ دلها خسته و غمگین٬ درختان اسکلتهای بلورآجین. زمین دلمرده٬ سقفِ آسمان کوتاه٬ غبارآلوده مهر و ماه٬ زمستان است.
سلااااااااااااااااااام دوستای بی وفای من!! حالا من دیر آپ میکنم شماها چرا بی وفا شدین بهم سر نمی زنین؟ من عاشق این شعر فروغ هستم گاهی که دلم نمیخواد حرف بزنم شعرش میاد تو ذهنم... می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا زتو دورش سازم زتو ای جلوه ی امید محال می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد٬ می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من زتو ای چشمه ی جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من به خدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم٬ صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب٬ خونین دل می روم از دل من دست بردار ای امید عبث بی حاصل
سلام عزیزای دلم می دونم تقریبآ دو ساله که سراغ وبلاگم نیومدم منو ببخشید که تو این مدت نتونستم بیام و به نظرهای قشنگی که برام می ذاشتین جواب بدم همه اتونو دوست دارم و سعی می کنم نبودنم تو این مدت رو جبران کنم این شعر از (م.امید) رو با دنیایی از محبت بهتون تقدیم می کنم خانه ام آتش گرفته است٬ آتشی جانسوز. هر طرف می سوزد این آتش من به هر سو می دوم گریان در لهیب آتش پر دود: وز میان خنده هایم، تلخ و خروش گریه ام، ناشاد از درون خسته ی سوزان می کنم فریاد! ای فریاد! خانه ام آتش گرفته است، آتشی بی رحم همچنان می سوزد این آتش نقشهایی را که من بستم به خون دل بر سرو چشم درو دیوار در شب رسوای بی ساحل. وای بر من سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم به دشواری در دهان گود گلدانها روزهای سخت بیماری. از فراز بامهاشان، شاد دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب بر منِ آتش به جان ناظر. در پناه این مشبک شب. من به هر سو می دوم، گریان ازین بیداد. می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد! وای بر من، همچنان می سوزد این آتش آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان و آنچه دارد منظر و ایوان. من به دستان پر از تاول این طرف را می کنم خاموش وز لهیب آن روم از هوش زآن دگر سو شعله بر خیزد، به گِردش دود. تا سحرگاهان، که می داند که بودِ من شود نابود. خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر وای! آیا هیچ سر بر می کنند از خواب مهربان همسایگانم از پی امداد؟ سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد. می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!
سلام به دوستای گل خودم به خصوص تارا جون و پروفسور جون: همگی خووووووووووووووووووووووبین؟ خب خدا رو شکر منم خوبم از احوالپرسی های شما می دونم دیر آپ کردم آخه فکر کردم دیگه عادت کردین که من دیر به دیر آپ کنم راستی تارا جون خیلی ناراحت شدم که وبتو بستی ولی بهم سر بزنیا باشه؟ خب ایندفعه یه شعر قشنگ آوردم با خودم من این شعر شهریارو خیلی دوست دارم گفتم شاید شما هم خوشتون بیاد آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی وفا خالا که من افتاده ام از پا چرا؟ نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟ عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟ نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟ آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا؟ شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر این سفر راه قیامت می روی تنها چرا؟
سلام به دوستای گلم نماز و روزه هاتون قبول من امروز رفتم دندون عقلامو جراحی کردم خیلی درد می کنه آخه هر چهارتاشو با هم جراحی کردم فعلآ نه می تونم حرف بزنم نه می تونم روزه بگیرم سر افطار منم دعا کنید این متن رو هم تقدیم می کنم به همه ی دوستای گلم تو را با اشک و خون از سینه راندم آخر هم که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را مگو با من مگو دیگر مگو از هستی و مستی من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم که گلهای نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد مرا از سینه بیرون کن ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را مرا بشکن مرا بشکن! کنون کز من بجا مشت پری در آشیان مانده و آهی زیر سقف آسمان مانده بیا آتش بزن این آشیان را این بال و پرها را رها کن این دل غمگین و تنها را تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت" شود امید جاویدت تو را راندم ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانی که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم تو را راندم ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد! جهان تاریک می شد کهکشان می مرد! درون سینه ام دل ناله می زد باز کن از پای زنجیرم که بگریزم به دامانش بیاویزم به او با اشک و خون گویم مرو من بی تو می میرم ولی من در میان های های گریه خندیدم که تو هرگز ندانی بی تو یک تک شاخه ی عریان پاییزم دگر از غصه لبزیزم و اینک دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد!
خیلی سخته که فکر کنی دوستت داره اما نداشته باشه! خیلی سخته که فکر کنی به یادته اما نباشه! خیلی سخته که فکر کنی همیشه به تو فکر می کنه اما حتی یه لحظه هم بهت فکر نکنه! خیلی سخته که مغرور باشی و اونم مغرور تر از تو! خیلی سخته که همیشه گوینده باشی اما اون چیزی نگه! خیلی سخته که نسبت بهت بی اعتنا باشه! خیلی سخته وقتی بهش بگی برو بدون هیچ حرفی و تازه با خوشحالی بره! دوستای گلم هیچ کدوم اینا سخت نیست! من وقتی به وبلاگ دوستام سر می زنم و می بینم که چقدر ناامیدن غصه ام می گیره چرا آخه زندگی رو سخت می گیرین عزیزا؟ به نظر من یه همچین آدمی که به شما بی اعتنا بوده و این خصوصیاتی که من گفتم رو داشته ارزش غصه خوردن نداره تازه چه بهتر که رفت راستی نظر شما چیه؟
سلام به دوستای گلم حالتون که خوبه انشاالله خب خدا رو شکر می دونین امروز چه خبره؟ اگه گفتییییییییییییین!!!!!! یه کوچولو فکر کنین... یه کم بیشتر... بازم بیشتر... یادتون نیومد؟ امروز وبلاگ من یه ساله می شه دیگه پس وبلاگ جونم تولد ۱ سالگیت مبارک تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک وب جونم بیا شمعتو فوت کن تا صد ساله شی!!!
سلام به دوستای عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه من یه مدت نتونستم بیام و وبم رو به روز کنم حالا این شعر از حمید مصدق رو به شما دوستای گلم تقدیم می کنم که قناری ها را پر بستند که پر پاک پرستو ها را بشکستند و کبوترها را آه کبوتر ها را... و چه امید عظیمی به عبث انجامید دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست آسمان سربی رنگ... من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران بارن پر مرغان نگاهم را شست
سلام به همه ی گلهایی که به این وب سر می زنند امیدوارم حال همه اتون خوب باشه راستی سال نو مبارک انشاء الله سال خیلی خیلی خیلی... خوب و پر برکتی براتون باشه سر سفره هفت سین مارم دعا کنید
سلام به همه ی دوستای عزیزم که در این مدت با حضور گرمتون این وب رو نورانی کردید. این شعر رو تقدیم می کنم به همه ی شما دوستان صبر: عزیزم یادت هست اولین بار که دیدمت؟! ما سر کوچه ی تردید به هم پیوستیم رفته رفته گل باور وا شد افق هم فکریمان پیدا شد از فشار تب و تاریکی شب دور شدیم یک دل و جور شدیم لحظه های من و تو در تپش خاطره ها می گذرد گفته هامان همه پر رنگ وجلاست روز هامان شیرین است ابر امید به دشت دل ما بارش گرم محبت دارد نم نمک می بارد سبدی از گل بابونه و احساس روی میز دل ما جادارد ما به هم نزدیکیم گرچه از هم دوریم! دست تقدیر چنین می خواهد آسمان پر ابر است چاره اش با صبر است.
سلام به دوستان عزيز امروز سي ام شهريور ۱۳۸۶ سالروز تولد يه شاعر بزرگه. فريدون مشيري در سي ام شهريور ۱۳۰۵ چشم به جهان گشود و در سوم آبان ۱۳۷۹دار فاني را وداع گفت.يادش گرامي باد. اين شعر رو که فريدون مشيري در سن ۱۶ سالگي سروده به همه ي دوستداران شعر تقديم مي کنم. کوچه : بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم! در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد. يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ي ماه فروريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ... يادم آيد تو به من گفتي: (( از اين عشق حذر کن! لحظه اي چند بر اين آب نظر کن آب آيينه ي عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا که دلت با دگران است. تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن.)) با تو گفتم: (( حذر از عشق؟ حذر از عشق؟ ندانم سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمناي تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم.)) باز گفتم که:(( تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم...)) اشکي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت! اشک در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد. يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم. پاي در دامن اندوه کشيدم نگسستم نرميدم... رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نکني دگر از آن کوچه گذر هم بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم.
می شود ساعت ها در سکوت فقط با تو خلوت کرد و با خیال تو بود. می شود در صدای پر خروش رود خانه صدای زنگی را شنید که خطابت می کند ای انسان به هوش باش و گذر عمر را ببین. می شود در صدای نسیم آوای فرشتگان بهشتی را شنید. می شود به همراه باد رقص ابر ها را در آسمان آبی دید. می شود!اگر تو با من باشی. و اگر شانه ات را به قدر گذاشتن یک دست خالی بگذاری.
وقتی تو نیستی... نفسهای ما چونان که بایدند نبایدهای ما... مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را می خورم. عمری است که لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره کرده ام" ـ برای روز مبادا ـ اما در تقویم روزی به نام روز مبادا نیست ! ـ هر روز بی تو روز مباداست ـ
آه از این پرواز، از این پرواز عشق آه از این راز، از این آواز عشق شور ما را در طریقت می برد تا بلندای حقیقت می برد شور یعنی عشق بی حد و حساب عشق یعنی آنچه ناید در کتاب
بر کنده تمام درختان جنگلی نام تو را با ناخن بر کندم اکنون تو را تمام درختان با نام می شناسند. با ناخن پلنگان بنوشتم اکنون تو را تمام گوزنان کوهها اکنون تو را تمام پلنگان زرد موی با نام می شناسند. دیگر نام تو را تمام درختان گاه بهار زمزمه خواهند کرد و مرغهای خوشخوان صبح بهار نام تو را به جوجه های کوچک خود یاد خواهند کرد. ای بی خیال مانده زمن ای دوست! دیگرتو را زمین و زمان از برکت جنون نجیب من با نام می شناسند. ای آهوی رزمنده ی صحرای خاطره در واپسین غروب بهار نام مرا به خاطر بسپار. |
About![]()
درویشی را پرسیدند:زندگی چند بخش است؟ Archivesهفته چهارم فروردین 1390هفته چهارم دی 1389 هفته چهارم آذر 1389 هفته دوم تیر 1389 هفته سوم مهر 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 Links
.::مرد شب::. |